ندایی می آمد
از میان هیا هوی (حرا) میان
- بخوان !
-بخوان !
-بخند !
و من اما
با بغضی
شکسته در گلو
فریادی
محبوس در سینه
در اندیشه این
(کیان) اهورا (وش)
هیچ
یارای (آسا) یشم نبود
خواندن!
نمی دانستم
خندیدن!
نمی توانستم
***
از میان
ابرهای سبز فلفلی
که می گذشتیم
از پشت صورت بند سبزت
دود سیگارت
رادر چشمان اشک آلودم
می دمیدی
بی آن که بشناسیم
بی آن که بشناسمت
و لختی بعد
آن حرامی دیگر
فریاد بر میآورد:
"تاج خاری بر سرش بگذارید"
"تازیانه اش بزنید"
و من بی اختیار
زمزمه میکردم:
"به چرک می نشیند خنده
به نوار زخمبندیش ار ببندی
رهایش کن
رهایش کن
اگر چند قیلوله دیو آشفته میشود
چمن است این نازنین
تیماج سبز میر غضب نیست"
و تو خضر گونه
همه تن سبز
فریاد بر میآوردی:
" با ترس یا با ریش گرو گذاشتن
دموکراسی بدست نمیاد
نه امروز
نه فردا
نه هزار سال دیگه"
خیره در چشمان سیاهت
ولبخند ماتت
بی آنکه بشناسیم
بی آن که بشناسمت
با خود می موییدم:
"فلفل از بوسه های تو می روید
شعر از لبان من
قانون عشق چنین است"
از میان آتش و دود و فلفل می گذشثیم
" معصوم و پاک تر ز سیاوش"
تا دستهایمان را
در" باغچه بکاریم
سبز خواهد شد
می دانم
می دانم
می دانم"
***
راستی
دختر کولی
یادت باشد!
با دمیدن صبح ظفر
بوسه ای
فلفلی
در پاکتی بگذاری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر